تبليغاتX
ماشاءالله ابو لؤ لؤ

ماشاءالله ابو لؤ لؤ

احاديث فضايل و مناقب اهل بيت (عليهم الصلواة والسلام) و ...

زندگی اقا رسول الله (ص)...بخش دوم

تلاش براى كشتن پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مكّه

 

نسب پيامبر (صلى الله عليه وآله)

به دلالت قرآن و حديث ، پدران و مادران پيامبر (صلى الله عليه وآله) همه مؤمن بوده اند .

پيامبر فرمود : (من از زمان آدم (عليه السلام) تاكنون ، ثمره ازدواج حلال و پاكيزه ام و حاصل

 زنا نبوده ام ) .

و فرمود : ( پيوسته خداوند مرا از صلب پاكان به ارحام مطّهر انتقال مى داد تا سرانجام بدون

 آلودگى به پليديهاى جاهليّت ، در اين جهان شما متولّد فرمود ) .(27)

اين در حالى است كه خداوند متعال درباره مشركان فرموده است : همانا مشركان ، نجس

 هستند .(28)

و دليل قرآنى بر طهارت پدران و مادران پيامبر اين فرموده پروردگار است : ( آن خدائى كه

 چون برمى خيزى تو را مى نگرد و از انتقال تو در سجده كنندگان آگاهست ) (29)

و عبدالمطّلب در زمان جاهليّت ، ازدواج فرزندان با همسران پدر را حرام كرده بود .(30)

آيا يهود ، عبدالله فرزند عبدالمطّلب را ترور كرده است ؟

يهوديان در صدد قتل رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بودند ; چه آن زمان كه در صلب پدرش

 عبدالله بود و چه زمانى كه در شكم مادرش آمنه قرار داشت و بويژه پس از تولّد و بعثت نيز :

1 ـ كاهنان و احبار يهود تلاش كردند تا عبدالله را بكشند . بزرگشان به نام ربيان گفت : غذايى

 فراهم كنيد و آغشته به سمّ مهلك نماييد و آنرا نزد عبدالمطّلب ببريد . يهوديان چنين كردند و آن

 را توسّط زنانى كه صورت خود را پوشانده بودند به خانه عبدالمطلب فرستادند .

همسر عبدالمطلب بيرون آمد و خوشامد گفت . آنها گفتند : ما از بستگان عبد مناف و فاميل دور

 تو هستيم . عبدالمطلب به خانواده اش گفت : بياييد و از آنچه بستگانتان برايتان آورده اند

 بخوريد . هنگامى كه خواستند از آن بخورند ، غذا به سخن آمد و گفت : از من نخوريد كه مرا

 مسموم كرده اند . خانواده عبدالمطلب از غذا نخوردند و به جستجوى آن زنان برخاستند ولى

 اثرى از ايشان نيافتند . ( اين يكى از نشانه هاى پيامبرى رسول خدا است ) .(31)

2 ـ بار ديگر گروهى از احبار يهود در لباس تجّار از شام به مكّه آمدند تا عبدالله بن عبدالمطلب

 را به قتل برسانند . آنها شمشيرهاى آغشته به سمّ همراه خود داشتند و مترصّد فرصتى مناسب

 بودند تا نقشه پليد خود را به مرحله اجرا درآورند .

عبدالله به قصد شكار از مكّه خارج شد و يهوديان فرصت را غنيمت دانسته ، او را محاصره

 كردند و خواستند او را بكشند امّا خداوند به وسيله گروهى از بنى هاشم كه از راه رسيدند او را

 نجات داد . گروهى از احبار كشته و بعضى ديگر هم به اسارت درآمدند .(32)

عبدالله بن عبدالمطلب در سن 17 يا 25 سالگى به طرز مشكوكى از دنيا رفت .

كازرونى در كتابش ( المنتقى ) مى نويسد :

(24 سال از پادشاهى كِسرى انوشيروان گذشته بود كه عبدالله متولّد شد . وقتى 17 ساله شد با آمنه ازدواج كرد و هنگامى كه آمنه به رسول خدا باردار شد ، عبدالله در مدينه وفات كرد . )(33)

انگشت اتّهام در وفات عبدالله متوجّه يهود است و آنها متّهم به مسموم كردن او هستند ; زيرا

 آنها بارها در مكّه كوشيدند تا عليرغم موانع او را بكُشند ، پس اگر پاى عبدالله به مدينه

 مى رسيد ، چگونه رفتار مى كردند ؟!

البتّه هدف رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بود و قربانى ، عبدالله !

اهتمام سيف بن ذى يزن به زنده ماندن رسول خدا (صلى الله عليه وآله)

وقتى سيف بن ذى يزن بر يمن غلبه كرد ، عبدالمطلب به همراه عدّه زيادى از قوم خود نزد او

 رفتند . سيف ، عبدالمطلب را بر همه آنها مقدّم داشت و احترام كرد و چون با او خلوت كرد

مژده رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را به او داد و اوصافش را براى وى بيان كرد .

عبدالمطلب تكبير گفت و دانست آنچه سيف گفته درست است و به سجده افتاد . سيف به او

 گفت : مگر درباره آنچه گفتم چيزى مشاهده كرده اى ؟!

عبدالمطلب گفت : آرى . پسرم داراى فرزندى شده است و اوصافى را كه شما بر شمردى در او

 ديده ام .

سيف گفت : او را از يهود و قوم خودت حفظ كن و بدان كه قوم تو از يهود براى او بدترند .

 البته خدا امر خودش را به كمال مى رساند و دعوت خويش را بلند آوازه خواهد كرد .

اهل كتاب از زمان تولّد رسول خدا (صلى الله عليه وآله) اين مطالب را به عبدالمطلب مى گفتند و شادى او از شنيدن اين سخنان پيوسته افزون مى گشت .(34)

از آن پس پيوسته بر اهتمام عبدالمطلب در نگهدارى و بزرگداشت رسول خدا (صلى الله عليه

 وآله) افزوده مى شد .

يعقوبى مى نويسد : براى عبدالمطلب در كنار كعبه فرشى مى گستردند و كسى حق نزديك شدن

 به آنرا نداشت امّا رسول خدا (صلى الله عليه وآله) كه كودك بود از راه مى رسيد و از روى

 سر عموهاى خود مى گذشت و اگر عموهاى او يعنى فرزندان عبدالمطلب مانع مى شدند

 عبدالمطلب مى گفت : فرزندم را واگذاريد . همانا براى اين فرزندم مقامى والاست .(35)

يقين ابوطالب به ترور پيامبر (صلى الله عليه وآله) از سوى قريش

عبدالمطلب به زندگى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) اهميت فراوانى مى داد و در راه

 حفاظت از حيات پيامبر (صلى الله عليه وآله) تا آنجا مى كوشيد كه از فدا كردن خود و اولاد و

 ساير بستگانش ابايى نداشت .

واقدى گفته است :بزرگان و سرشناسان قريش ( يعنى عتبه و شيبه فرزندان ربيعه و اُبىّ بن

 خلف و أبوجهل و عاص بن وائل و مطعم و طعيمه فرزندان عدى و منبه و نبيه فرزندان حجاج

 و أخنس بن شريق ثقفى ) با ابوطالب سخن گفتند و پيشنهاد دادند كه ابوطالب رسول خدا (صلى

 الله عليه وآله) را به آنها بدهد و در عوض آنها عمّارة بن وليد مخزومى را تحويل او دهند .

ابوطالب برآشفت و گفت : شگفتا ، برادر زاده ام را به شما بدهم تا بكشيد و فرزندتان را بگيرم

 تا او را بپرورم ؟!

سران قريش گفتند : ظاهراً براى ما عاقبت خوشى ندارد كه اينگونه محمّد را بكشيم .

اتّفاقاً چون شب فرا رسيد ، ابوطالب ، رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را نيافت و ترسيد كه او

 را ترور كرده باشند لذا جوانان دلير بنى عبد مناف و بنى زهره و غيره را فراهم آورد و امر

 كرد تا هر يك شمشيرى با خود بردارند و همراه او به جستجوى رسول خدا (صلى الله عليه

 وآله)بپردازند .

چيزى نگذشت كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) را ديد و گفت : برادرزاده كجا بودى ؟ آيا

 سالمى ؟!

پيامبر فرمود : آرى بحمدالله .

صبح فرا رسيد و ابوطالب همراه همان دليران به سراغ مجالس قريش رفت و گفت : به من

 چنين و چنان خبر داده اند . به خدا قسم اگر خراشى بر او وارد كنيد يكتن از شما را زنده

 نخواهم گذاشت .

و در تاريخ آمده است :

ابوطالب از پسران و وابستگان خود خواست تا هنگام صبحدم در مسجدالحرام بايستند و چنانچه

 صبح شد و خبرى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به دست نيامد و يا خبر ناخوشايندى

 درباره اش شنيده شد به آنها اشاره خواهد كرد تا دست به كشتار قريش بگشايند . آنها اطاعت

 كردند . امّا رسول خدا آمد و ابوطالب شاد شد و به پسران و وابستگان خود گفت : دستهايتان

 را از زير لباسهايتان بيرون آوريد . وقتى قريش چنين ديدند ترسيدند و از ابوطالب گِله كردند و

 درخواست نمودند كه با ايشان مداراى بيشترى كند امّا ابوطالب اهميّتى به آنها نداد .(36)

سران قريش عذرخواهى كرده و گفتند : تو آقا و سرور ما و بهترين ما در ميان ما هستى .(37)

تاريخ نويسان آورده اند :

ابوطالب در طول مدّت اقامت در شعب ، هر شب از رسول خدا (صلى الله عليه وآله)مى خواست

 تا در بستر خود بخوابد تا اگر كسى سوء قصدى نسبت به پيامبر دارد مكان او را شناسايى كند

 آنگاه وقتى مردم به خواب مى رفتند به يكى از فرزندان يا برادرزادگان يا عموزادگان خود امر

 مى كرد تا جاى خود را با پيامبر عوض كند و در بستر رسول خدا بخوابد و از رسول خدا هم

 مى خواست تا در بستر ديگرى استراحت كند . آنان در تمام سه سال پيوسته چنين مى كردند.

(38)

ابوطالب در اشعار مى گويد :

اَ لَمْ تَعْلَموا اَنَّ ابْنَنا لا مُكَذّبٌ *** لَدَينا ولَمْ يَعْبَأ بِقول الأَباطيل

وَأَبيض يستسقي الغمام بوجهه *** ثمال اليتامى عصمة لِلاَْرامِل

آيا ندانسته ايد كه فرزند ما نزد ما تكذيب شده نيست و اهميّتى به سخنان باطل نمى دهد ؟!

او آن زيبارويى است كه ابرها از چهره او طلب آب مى كنند . او پدر يتيمان و حامى بى

 سرپرستان است .

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) هنگام وفات ابوطالب (عليه السلام) فرمود :

اى عمو پيوند خويشاوندى را نيكو پاس داشتى ; خدايت جزاى خير دهاد . هر آينه سرپرستى

 كردى و تحت تكفّل قرار دادى مرا هنگامى كه كودك بودم و تقويت و يارى كردى مرا هنگامى

 كه باليدم .

سپس روى مبارك با مردم كرد و فرمود :

به خدا قسم شفاعتى براى عمويم خواهم كرد كه جن وانس از آن به شگفت آيند .(39)

و زمانى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) درباره ابوطالب سؤال شد و آنحضرت فرمود :

براى او همه گونه خير از پروردگارم اميد دارم .(40)

آرى چنين بود ابوطالب . . . هماره پاسدار حضرت رسول و مدافع او تا آنگاه كه پس از

 محاصره شعب به لقاى پروردگارش شتافت . او مسلمانى مجاهد در راه خدا بود كه زندگى افراد

 قبيله اش را براى حفظ و بقاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به مسلخ عشق برده بود .

تلاش براى كشتن پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مكّه

از جمله تلاشهايى كه به منظور كشتن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در مكّه صورت گرفت ،

 تلاش عمربن خطاب است :

از أنس بن مالك نقل شده كه عمر شمشير برداشته و بيرون آمد و به مردى از بنى زهره

 برخورد آن مرد گفت : آهنگ كجا دارى اى عمر ؟!

گفت : مى خواهم محمّد را بكشم .

مرد گفت : فرضاً محمّد را به قتل رساندى چگونه از شمشيرهاى بنى هاشم و بنى زهره جان

 سالم به در خواهى برد ؟!

عمر گفت : مى بينم متمايل شده و آئينى را كه بر آن بودى ، رها كرده اى ؟

مرد گفت : اى عمر نمى خواهى امر عجيبى را به تو نشان دهم ؟ شوهر خواهر و خواهرت به

 اسلام متمايل شده و آئينى كه تو بر آنى را رها كرده اند .

و از ابن عبّاس نقل شده است كه عمر گفت : به خانه ـ ارقم بن أبى الأرقم ـ آمدم . حمزه و

 يارانش در آن بودند و رسول خدا (صلى الله عليه وآله) هم در خانه بود . در زدم . كسانى كه

 آنجا بودند ترسيدند . حمزه گفت :

شما را چه مى شود ؟

گفتند : عمربن خطاب است .

حمزه گفت : عمر باشد . در را باز كنيد . اگر به دين ما گرويد ، او را مى پذيريم و اگر روى

 برگرداند ، او را مى كشيم .

رسول خدا صداى آنان را شنيد و فرمود : شما را چه مى شود ؟

گفتند : عمر بن خطاب است .

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بيرون آمد و با دست مقدارى از لباس مرا چنگ زده و مرا به

 تندى عقب زد به طوريكه تعادل خود را از دست داده و روى زمين افتادم . رسول خدا (صلى

 الله عليه وآله)فرمود : بس نمى كنى يا عمر ؟ !

گفتم : اشهد ان لا اله الاّ الله وحده لا شريك له وأشهد اَنَّ محمّداً عبده ورسوله .(41)

يعنى عمر شمشير به كمر بسته و خارج شده و گفته مى خواهم محمّد را بكشم و پس از زدن

 خواهرش ، شمشير از خود دور نكرده و با همان حال نزد رسول خدا رفته تا او را بكشد زيرا

 آمده است كه :

وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) جلوى عمر قرار گرفت گوشه اى از لباسها و حمايل

 شمشير عمر را گرفت و فرمود :

آيا بس نمى كنى اى عمر تا اينكه خداوند رسوايى و خوارى بر تو فرود آورد همانند آنچه درباره

 وليدبن مغيره نازل فرمود ؟(42)

از اين نصّ به وضوح مى توان دريافت كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) و حمزه يقين داشتند كه

 آمدن عمر براى قتل پيامبر (صلى الله عليه وآله) بوده است . همچنين به زودى با دليل مى بينيد

 كه عمر پيش از اسلام و بعد از آن سعى داشت كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) را از بين ببرد .

 ابن اسحاق آورده است كه : به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) خبر رسيد كه عمر در پى اوست تا او را به قتل رساند .(43)

عمر در مكّه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را بسيار آزار مى داد تا جائيكه پيامبر (صلى الله عليه وآله) به او فرمود : اى عمر ، نه شب و نه روز دست از آزار من بر نمى دارى ؟ !(44)

و جاى ديگر به او فرمود : آيا بس نمى كنى اى عمر ؟ !(45)

در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه چه كسى عمر را فرستاده تا پيامبر (صلى الله عليه وآله)

 را بكشد ؟.

محمّدبن اسحاق مى نويسد كه قريش ، عمربن خطاب را فرستاد تا پيامبر را بكشد و او هم

 شمشيرش را برداشت .(46)

و ابن عساكر مى گويد : عمربن خطاب در مكّه و ايّام جاهليّت كوشيد تا پيامبر (صلى الله عليه

 وآله)را به امر قريش به قتل رساند ولى شكست خورد .(47)

تلاش نمايندگان قبائل قريش براى ترور پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مكّه

پس از تلاش ناموفق عمر ، قريش همچنان به نقشه هاى خود براى ترور پيامبر (صلى الله عليه

 وآله)ادامه داد ; آمده است كه :

« قريش بر ترور پيامبر (صلى الله عليه وآله) مصمّم شد و گفتند : امروز ديگر كسى نيست كه

 او را يارى كند ـ ابوطالب درگذشته بود ـ پس همگى هم رأى شدند كه از هر قبيله اى جوانى

 چالاك بياورند و دسته جمعى بر او هجوم برده او را آماج شمشيرهايشان سازند تا بنى هاشم

 نتواند با همه قبائل درگير شوند .

چون اين خبر به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) رسيد كه عليه او توطئه كرده اند در تاريكى

 همان شب از مكّه خارج شد » .

همان شب ، پروردگار به جبرئيل و ميكائيل وحى فرمود كه من مرگ را بر يكى از شما دو نفر

 مقدّر كردم ; كدام يك از شما ايثار كرده ، دوستش را بر خود ترجيح داده و مرگ را انتخاب

 خواهد كرد ؟ ! امّا هر دو زندگى را انتخاب كردند .

خداوند به آن دو وحى فرمود : چرا چون على بن ابيطالب نيستيد كه بين او و محمّد پيمان

 برادرى افكندم و زندگى يكى را از ديگرى طولانى تر ساختم و على مرگ را برگزيد و

 زندگى اش را براى محمّد ، ايثار كرد و اينك در بستر او خفته است . فرود آئيد و او را از

 دشمن حفظ كنيد .

جبرئيل و ميكائيل فرود آمدند و يكى بالاى سر و ديگرى كنار پاى او قرار گرفتند تا از او در

 برابر دشمنانش پاسدارى كرده و آسيب سنگ هايى كه مى افكندند را از او بگردانند . جبرئيل

 در اين حال مى گفت :

مبارك باد بر تو اى پسر ابوطالب . چه كسى مانند توست . خداوند به وجود تو بر فرشتگان

 هفت آسمان مباهات مى فرمايد .

پيامبر (صلى الله عليه وآله) على را در مكّه جانشين خود قرار داد تا امانتهايى را كه نزد

 آنحضرت بود به صاحبانش باز گرداند و خود به غار رفت و در آنجا مخفى شد .

قريش چون به سراغ بستر پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمد .

تنها على را يافت و چون پرسيدند كه محمّد كجاست ؟ على گفت : به او گفتيد از پيش ما برو و

 او نيز از نزد شما رفت . قريش در پى ردّپاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) شتافت امّا او را

 نيافت . خداوند ديدگانشان را از ديدن ردّپاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بازداشت و آنان

 بر در غار ايستادند  .

گفتند : هيچ كس در اين غار نيست ، و رفتند .

پيامبر نيز به سمت مدينه حركت فرمود و در راه به امّ معبد خزاعى برخورد و نزد او مهمان

 شد .

سپس بى آنكه توقّف نمايد يكسره طى طريق فرمود تا به قبا نزديك مدينه رسيد . همه اقامت

 آنحضرت در مكّه از بعثت تا هجرت ، سيزده سال بود .

بعضى روايت كرده اند كه : قريش نمى دانست كه پيامبر به كجا رفته است تا آنكه ندائى از فراز

 كوههاى مكّه شنيدند كه مى گفت :

فَإِن يُسْلِمِ السَّعدانِ يُصبح محمّدٌ *** بِمَكَّة لايَخشى خلافَ المخالِفِ

هر گاه دو ( سعد ) اسلام بياورند ديگر محمّد در مكّه بيمى از مخالفت مخالفين خود نخواهد

 داشت .

ابوسفيان گفت : از ( سعد ) ها ، يكى سعد هذيم است و ديگرى سعد تميم و سوّمى سعد بكر .

 

در اينحال همان صدا را شنيدند كه مى گفت :

فيا سعدُ سعدَ الأوس كن أنت ناصراً *** وَيا سعدُ سعدَ الخزرجين الغطارفِ

اى سعدِ أَوس و اى سعدِ خزرجى ها قهرمان او را ياور باشيد .

به سوى راهنماى هدايت باز آييد و از خداوند ، آگاهانه بهشت را درخواست كنيد .

در اينجا بود كه قريش دانست كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) به سوى شهر يثرب رفته است .

چون رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به آبهاى ( بنى مدلج ) رسيد ، سراقة بن جشعم مدلجى او

 را تعقيب كردو چون به نزديك آنحضرت رسيد پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : خداوندا شرّ

 ( سراقه ) را بگردان .

بلافاصله چهار دست و پاى اسب سراقه در شن هاى صحرا فرو رفت . سراقه فرياد زد اسب مرا

 نجات دهد . به جانم سوگند كه اگر چنين كنيد اگر خير من به او نرسد قطعاً شرّ من نيز به او نخواهد رسيد .

پيامبر دعا كرد و سراقه به مكّه بازگشت و جريان را به قريش باز گفت امّا آنها او را تكذيب

 كردند و دروغگو خواندند و كسى كه بيش از همه او را تكذيب مى كرد ، ابوجهل بود . سراقه

 خطاب به او گفت :

ابا حَكم والله لو كنتَ شاهداً *** لاِمرِ جوادى حيث ساخت قوائمهُ

علمتَ ولَمْ تشكُكْ بِأَنَّ محمّداً *** رسولٌ و برهانٌ فَمَنْ ذا يُكاتِمهُ(48)

اى ابو حَكَم ( لقب ابوجهل ) بخدا قسم اگر ناظر ماجراى اسبم بودى كه چگونه دست و پايش در

 زمين فرو رفت .

مى دانستى و شك نمى آوردى كه محمّد رسول و برهان خداوند است . و هيچ كس نمى تواند اين

 مطلب را بپوشاند .

كسانى كه به خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله) هجوم آوردند عبارتند از :

ابوجهل ، حكم بن أبى العاص ، عقبة بن أبى معيط ، نضر بن حارث ، اميّة بن خلف ، ابن

 غيطله ، زمعة بن أسود ، طعيمة بن عدى ، ابولهب ، أبىّ بن خلف و نبيه و منبه پسران

 حجاج .(49)

ترور و كُشتن ، آسان ترين روش ستمكارانه اى است كه تبهكاران براى رسيدن به اهداف پليد

 خود به كار مى گيرند و سريع ترين روش براى خاموش كردن صداى حق و عدالت نيز هست .

طرح و برنامه قريش براى پايان دادن به زندگى رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) شبيه طرح و

 برنامه يهوديان براى پايان دادن به زندگى عيسى بن مريم (عليه السلام) است . بلكه دقيقاً همان

 طرح خيانت كارانه يهود جزيرة العرب است .


27] ـ رجوع فرماييد به بحارالأنوار ، ج 15 ، ص 117 - 122 و دلائل النّبوة ابونعيم ، بخش نسب النّبى و دلائل النّبوة بيهقى و الدّرج المنيفة فى الآباء الشّريفة از سيوطى و نيز المقام السّندسيّة فى النّسب المصطفويّة اثر سيوطى .
[28] ـ سوره توبه ، آيه 28 .
[29] ـ سوره شعراء ، آيه 218 و 219 .
[30] ـ بحارالأنوار ، ج 15 ، ص 127 .
[31] ـ بحارالأنوار ، ج 15 ، ص 90 ، 91 .
[32] ـ بحارالانوار ، ج 15 ، ص 90 ، 91  .
[33] ـ البحار 15 / 124 ، 125 ، المنتقى ، الكازرونى ، فصل پنجم ،طبقات ، ابن سعد 1 / 99 .
[34] ـ سيره ابن هشام ، ج 1 ، ص 109 .
[35] ـ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 12 ، چاپ ليدن .
[36] ـ طبقات ابن سعد ، ج 1 ، ص 186 ، و الحّجة على الذّاهب ، ص 61 .
[37] ـ انساب الأشراف ، بلاذرى ، ج 2 ، ص 31 .
[38] ـ عيون الأثر ، ابن سيدالنّاس ، ج 1 ، ص 166 و السيرة النّبوية ، ابن كثير ، ج 2 ، ص 44 .
[39] ـ الحجة على الذّاهب ، ص 67 ، الدّرجات الرّفيعه ، 161 .
[40] ـ شرح نهج البلاغه ، ج 3 ، ص 311 ، الدّرجات الرّفيعه ، ص 49 ، اسنى المطالب ، ص 24 .
[41] ـ مختصر تاريخ دمشق ، ابن عساكر ، ج 18 ، ص 269 و سيره ابن اسحاق ، ج 2 ، ص 181 .
[42] ـ الطبقات ، ابن سعد ، ج 3 ، ص 268 و 269 ، صفوة الصّفوة ، ابن جوزى ، ج 1 ، ص 269 .
[43] ـ سيرة ابن اسحاق ، ص 183 .
[44] ـ حلية الاولياء ، ج 1 ، ص 40 .
[45] ـ حلية الاولياء ، ج 1 ، ص 40 .
[46] ـ سيرة ابن اسحاق ، ص 160 .
[47] ـ مختصر تاريخ دمشق، ابن عساكر ، ج 18 ، ص 269 و الطبقات ، ابن سعد ، ج 3 ، ص 191 .
[48] ـ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 40 ، چاپ ليدن و اسدالغابه ، ابن اثير ، ج 4 ، ص 19 و تاريخ ابن خلدون ، ج 3 ، ص 15 .
[49] ـ طبقات ابن سعد ، ج 1 ، ص 227 و 228 .
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:16  توسط  ابو لولو کاشی  | 

مختصری از زندگس اقا رسول الله (ص) - بخش اول.


 

 

                                      ترور پيامبران

 

ترور هابيل به دست برادرش قابيل

از آنجا كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) كشته شدن

 پيامبران و اوصياى ايشان را بدست كافران تأييد

 كرده و فرموده است : ) ما مِنْ نبىٍّ أَوْ وَصىٍّ الاّ

 شهيد ( يعنى هيچ پيامبر يا وصى پيامبرى نيست مگر آنكه شهيد

 باشد .(8)

و نيز فرموده است : ) ما مِنّا إِلاّ مَسمومٌ أَوْ مقتول ( يعنى هيچيك از

 ما ( معصومين ) نيست مگر آنكه يا مسموم است و يا مقتول .(9)

بر آن شديم تا از ترور بعضى از انبياى الهى در اينجا يادى كنيم :

قرآن كريم از كشته شدن هابيل فرزند حضرت آدم بوسيله برادرش

 قابيل چنين مى گويد :

) وَاتْلُ عَلَيهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالْحَقِّ اذْ قَرَّبا قِرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَلَمْ

 يُتَقَبَّلْ مِنَ الاْخَرِ قالَ لاََقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْمُتَّقينَ * لَئِنْ

 بَسَطتَ إِلَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى ما أَ نَا بِباسِط يَدِى إِلَيكَ لاَِقتُلَكَ إِنّى أَخافُ

 اللهَ رَبَّ العالمينَ * إِنّى اُريدُ أَنْ تَبُوءَ بأثْمى وَإِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ

 النّارِ وَذلِكَ جَزَاءُ الظّالِمينَ * فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخيهِ فَقَتَلَهُ

 فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرينَ  (يعنى بخوان برايشان اى پيامبر (صلى الله

 عليه وآله) از روى حقّ و راستى حكايت دو فرزند آدم را كه قربانى

 پيشكش ( خداوند ) كردند . پس از يكى پذيرفته شد و از ديگرى

 پذيرفته نشد . ( قابيل به هابيل ) گفت من تو را خواهم كشت 

 هابيل گفت خداوند فقط از پرهيزكاران  ( قربانى )  مى پذيرد . اگر تو

 به كشتن من دست برآورى من هرگز به كشتن تو دست دراز

 نخواهم كرد زيرا من از خدا كه پروردگار جهانيان است ، مى ترسم .

 مى خواهم كه گناه ( كشتن ) من و گناه ( مخالفت ) تو هر دو به

 خودت بازگردد و از اهل آتش شوى كه آن آتش جزاى ستمكاران

 است . پس هواى نَفْس ( قابيل ) او را به كشتن برادرش ( هابيل )

 واداشت و لذا او را كُشت و به همين سبب از زيانكاران گرديد .(10)

نزاع بر سر هرچه بوده ، قرآن فقط قسمت اخير آنرا كه قربانى

 كردن براى دانستن نظر خداوند است بيان مى كند و چون يكى به

 حكم خدا گردن مى نهد و با تقوا است از او پذيرفته مى شود و

 ديگرى چون تقوا ندارد از او پذيرفته نمى شود . در اينجا در صدد

 نيستيم به روايات مختلف در اينباره رجوع كنيم زيرا نيازى نيست .

 امّا آنچه شايسته توجّه است اينست كه اوّلاً مقتول به سبب ترس

 از خداوند از تعدّى به برادرش خوددارى مىورزد ، نه عوامل ديگر

 مانند ترس يا ضعف يا . . . و ثانياً انگيزه اين ترور هرچه بوده ( همسر

 زيبا يا مال دنيا يا . . . ) قطعاً به اندازه انگيزه دستيابى به حكومت

 مسلمانان وسوسه انگيز نبوده است امّا چنانچه مى بينيم

 پيامبرزاده بزرگوار چون هابيل را ـ كه خداوند به تقوا و صلاح و

 شايستگى اش شهادت داده ـ به خاك و خون مى كشد .

تلاش براى ترور پيامبر بزرگ الهى ابراهيم (عليه السلام)

مخالفان ابراهيم (عليه السلام) براى يارى خدايان خود يعنى بتها

 تلاش كردند تا او را كه صاحب آئينى جديد بود از بين ببرند . زيرا

 پيروزى ابراهيم به معناى از دست رفتن پادشاهى و حكومت و از

 دست دادن مكانت و موقعيّت و از هم پاشيدن جمعيّت كفر و

 نابودى هواى نفسانى شان بود . لذا تصميم به كشتن او گرفتند .

 قرآن در اينباره مى فرمايد :

) قالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلينَ ( يعنى ( كافران )

 گفتند ابراهيم را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد اگر

 مى خواهيد كارى انجام دهيد .(11)

كشتن با آتش نوعى از انواع قتل و ترور است و يكى از اشكال

 حمله به اصلاح طلبان و امنيّت خواهان است وگرنه كلام را بايد با

 كلام پاسخ داد نه با آتش .

ابراهيم (عليه السلام) براى آنها عدم فايده بتها و پرستش آنها را

 اثبات كرد و آنها مى بايست اگر پاسخى دارند بيان كنند و خطاى او

 را آشكار سازند نه آنكه او را در آتش اندازند . البتّه خداوند ، پيامبر

 گرامى اش ابراهيم را از اين مهلكه رهاند ، چنانچه خود

 مى فرمايد :

) قُلْنا يا نارُ كُونى بَرْداً وَسَلاماً عَلى إِبراهيم ( يعنى گفتيم اى آتش بر

 ابراهيم سرد و سلامت باش .(12)

پس انگيزه مخالفان براى كشتن ابراهيم (عليه السلام) انگيزه اى

 دينى ـ سياسى بوده است .

ترور پيامبران به دست يهوديان

يهوديان ، بسيارى از انبياى الهى و صالحان را كشته اند و قويترين

 دليل در اينباره فرموده خود خداوند است كه مى فرمايد :

) فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ وَكُفْرِهِمْ بِآياتِ اللهِ وَقَتْلِهِمْ الاَْنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ

 وَقَولِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلاّ

 قَليلاً ( يعنى به سبب پيمان شكنى و كافر شدن به آيات خدا و

 كشتن پيامبران ( الهى ) به ناحق ( به اين عذر ) كه گفتند قلبهاى ما

 در حجاب است ( چنين نيست ) بلكه خداوند به سبب كفرشان بر

 دلهايشان مُهر زده است پس جز اندكى ايمان نمى آورند .(13)

ابن كثير گفته است : يهوديان جمع زيادى از پيامبران را كشته اند .(14)

قمى در تفسيرش گفته است : اين يهوديان پيامبران را نكشته اند

 بلكه نياكانشان و نياكان نياكانشان انبياء را كشته اند امّا اينان به

 عمل آنها راضى و خشنودند و لذا خداوند عمل اجدادشان را بر

 ايشان حمل نمود و همينگونه است هر كس كه به كارى راضى

 باشد با آن خواهد بود هر چند آنرا انجام نداده باشد .(15)

تلاش براى ترور پيامبر خدا موسى (عليه السلام)

تا آنجا كه قرآن و تاريخ نشان مى دهد حداقل سه بار فرعون براى

 كُشتن موسى (عليه السلام)كوشيده امّا تلاشش بى نتيجه مانده

 است :

يكى قبل از بدنيا آمدن موسى براى دست يابى به او و نابود كردنش

 زيرا پيشگويان تولّد كسى را كه بنيان ستم فرعونى را درهم

 مى پيچيد پيشگويى كرده بودند لذا فرعون دستور داده بود تا

 پسران نوزاد بنى اسرائيل را كشته و دختران را زنده نگهدارند . امّا

 اراده خداوند موسى را از اين توطئه حفظ كرد .

دوّم هنگاميكه موسى آئين خود را تبليغ مى فرمود ، فرعون و

 يارانش تصميم گرفتند او را بكشند و دين او را بكلّى نابود سازند و

 البتّه مانند هر حكومت ديگرى كه به سبب داشتن جاسوس ،

 لشگر ، امكانات و تجربه مى توانند از راههاى گوناگون و پيچيده براى ترور دشمنان استفاده كنند فرعون نيز مى خواست به هر

 شكل ممكن او را از پاى درآورد . قرآن در اينباره مى فرمايد مردى از

 تبار فرعونيان كه باطناً ايمان داشت ولى ايمان خود را پنهان

 مى كرد در برابر اين توطئه ايستاد و گفت : ) وَقالَ رَجُلٌ مِنْ آلِ

 فِرْعَونَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً اَنْ يَقُولَ رَبّىَ اللهُ وَقَدْ جائكُمْ

 بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ . . . ( آيا مردى را به جرم آنكه مى گويد پروردگار

 من خداست مى خواهيد بكشيد ؟ در صورتى كه با معجزه و

 نشانه هاى روشن از سوى خدا آمده است . . .(16)

امّا فرعون به تلاش خود براى كشتن موسى و يارانش ادامه داد زيرا

 در فرهنگ او واژه هايى از قبيل گفتگو ، بحث و تبادل نظر وجود

 نداشت .

سوّم هنگاميكه بنى اسرائيل را با لشگريانش تعقيب نمود و آنانرا

 ديد كه به معجزه الهى از دريا مى گذرند . قرآن

 مى فرمايد : ) فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَونُ بِجُنُودِهِ فَغَشيَهُمْ مِنَ الْيَمِّ

 ما غَشِيَهُمْ ( يعنى فرعون و سپاهيانش از پى آنها تاختند امّا دريا

 آنانرا بطور كامل در خود كشيد ـ و غرق كرد ـ (17).

و چنين بود كه موسى از ترورهاى فرعون ، سالم ماند تا رسالت

 الهى خود را به پايان رساند .

تلاش براى ترور پيامبر خدا عيسى (عليه السلام)

يهوديان عمليات ترور پيامبران و دروغ بستن به ايشان (  و به

 بستگان و شاگردان آنان )  را پس از حضرت موسى نيز همچنان

 ادامه دادند چنانچه به مريم مقدّس دختر عمران براى كاستن از

 منزلت فرزند برومندش عيسى تهمت بستند .

آنها نسبت زنا به وى دادند چنانچه قرآن مى فرمايد : ) قالُوا يا مَرْيَمُ

 لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَريّاً * يا أُخْتَ هرونَ ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْء وَما كانَتْ

 أُمُّكِ بَغيّاً ( يعنى گفتند اى مريم كارى قبيح كرده اى . اى خواهر

 هارون نه پدرت مرد بدى بود و نه مادرت زنى بدكاره .(18)

و در آياتى ديگر قرآن مى فرمايد : ) وَبِكُفْرِهِمْ وَقَوْلِهِمْ عَلى مَرْيَمَ

 بُهْتاناً عَظيماً  (يعنى و به واسطه كفرشان و گفتارشان كه بر مريم بهتان عظيمى بستند .(19) البتّه ظاهراً مراد بهتانى است مربوط به

 اعتقاد غلط مسيحيان درباره الوهيّت مسيح و مريم كه خود عيسى

 و مريم از آن تبرّى جُسته اند و قرآن تبرّى آندو از اين بهتان را بيان

 فرموده است : ) وَإِذْ قالَ اللهُ يا عيسى ابْنَ مَرْيَمَ ءَأَ نْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ

 اتَّخِذُونى وَأُمِّىَ إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللهِ قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لى أَنْ

 أَقُولَ ما لَيْسَ لى بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فى نَفْسى

 وَلا أَعْلَمُ ما فى نَفْسِكَ إِنَّكَ أَ نْتَ عَلاّمُ الْغُيُوبِ ( و آنگاه كه خداوند به

 عيسى بن مريم فرمود : آيا تو به مردم گفتى كه مرا و مادرم را

 بجاى الله به خدايى گيريد ؟ ( عيسى ) گفت : منزّهى تو اى

 پروردگارا ، مرا نشايد كه چيزى گويم كه شايسته آن نباشم . اگر

 من چنين چيزى گفته بودم تو خود از آن آگاه بودى زيرا تو به آنچه در

 ضمير من مى گذرد دانايى ولى من از آنچه در ذات تو است بى

 خبرم . براستى كه تو داناترينِ كسان به غيب هستى .(20)

از ابن عبّاس نقل شده است كه به مريم عمران تهمت زنا زدند و

 سدّى و جويبر و محمد بن اسحاق و چند نفر ديگر نيز همين را

 گفته اند و آن از ظاهر آيه مشخص است و دشمنان ، مريم و

 پسرش را به گناهان بزرگ متّهم ساختند .(21)

سپس يهوديان كوشيدند تا پيامبر خدا عيسى بن مريم را بكُشند

 حتّى بر اينكار اصرار ورزيده و چون به خيال خود او را كُشتند از اين

 عمل اظهار شادمانى نموده و به آن افتخار كردند . امّا حقيقت چيز

 ديگرى بود :

عيسى (عليه السلام) دوازده حوارى ( شاگرد خاصّ ) داشت كه

 تعاليم او را از وى فرا مى گرفتند و به مردم مى رساندند يكى از

 ايشان به نام يهوداى اسخريوطى فردى منافق بود كه به خداوند

 ايمان نداشت و تظاهر به ديندارى مى كرد . زمانى او و بعضى ديگر

 از حواريون از عيسى خواستند كه از خداوند بخواهد تا از آسمان

 غذاى بهشتى نازل كند . عيسى از خداوند درخواست كرد و خداوند

 فرمود : من آنرا نازل مى كنم ولى هر كه از شما از آن پس كافر

 شود چنان عذابش مى كنم كه هيچيك از مردم جهان را آن چنان

 عذاب نكرده باشم .(22) حواريّون از آن غذاى بهشتى خوردند و بر

 ايمانشان افزوده شد امّا يهودا ايمان نياورد و جز بر كفرش افزوده

 نشد و تصميم گرفت تا عيسى را به لشگريان روم تسليم كند و

 مبلغى دريافت دارد . امّا هنگامى كه پيشاپيش لشگريان به محلّ

 اقامت حضرت عيسى وارد شد ، خداوند عيسى را به آسمان برد و

 يهودا را به شكل عيسى درآورد . لشگريان يهودا را به جاى عيسى

 دستگير كرده و با خوارى و ذلّت فراوان و پس از شكنجه بسيار به

 دار كشيدند . قرآن در اينباره مى فرمايد :

) وَقَوْلِهِمْ إِنّا قَتَلْنا الْمَسيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللهِ وَما قَتَلُوهُ وَما

 صَلَبُوهُ وَلكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفى شَكٍّ مِنْهُ مالَهُمْ بِهِ

 مِنْ عِلْم إِلاَّ اتِّباعَ الظَّنّ وَما قَتَلُوهُ يَقيناً * بَلْ رَفَعَهُ اللهُ إِلَيْهِ وَكانَ اللهُ

 عَزيَزاً حكيماً (

و گفتارشان كه گفتند ما مسيح پسر مريم پيامبر خدا را كشتيم و

 حال آنكه آنان مسيح را نكشتند و بر دار نكردند بلكه امر بر ايشان

 مشتبه شد . هر آينه آنان كه درباره او اختلاف مى كردند خود در

 ترديد بودند و به آن يقين نداشتند و تنها پيرو گمان خود بودند و

 عيسى را به يقين نكشته بودند . بلكه خداوند او رابه نزد خود بالا بُرد و خدا پيروزمند و حكيم است .(23) البتّه دشمنى يهود با عيسى

 و دين او ـ حتّى پس از به دار كشيدن شبيه وى ـ تا قرنها ادامه يافت

 و اين دشمنى از سخنان وهب بن منبّه درباره عيسى بخوبى پيداست .(24)

كشتن زكريّا و يحيى (عليهما السلام)

اين بحث بيانگر استمرار طرح طاغوتها و تبهكاران براى كشتن

 پيامبران و اوصياى ايشان و صالحان است .

خداوند در قرآن مى فرمايد : ) يا زَكَريّا إِنّا نُبَشِّرُكَ بِغُلام إِسْمُهُ يَحْيى

 لَمْ نَجْعَلْ مِنْ قَبْلُ سَميّاً . .  وَآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبيّاً ( اى زكريّا ما تو را به

 فرزندى كه نامش يحيى است و قبل از اين همنام او كسى را قرار

 نداده ايم بشارت مى دهيم : و به او در همان كودكى مقام نبوّت

 بخشيديم .(25)

عليرغم معجزات الهى فراوان كه خداوند سبحان به دست زكريّا و

 مريم و عيسى و يحيى پديد آورد ، باز هم طاغوتها بر طغيان و گناه

 خود ادامه دادند و به انجام كارهاى حرام و كشتن انسانهاى

 شايسته پرداختند .

از آن زمره است حاكم روم شرقى ( هيرودس ) كه بى پروا دستور

 قتل زكريّا (عليه السلام)و يحيى (عليه السلام) را صادر كرد .

در انجيل برنابا آمده است كه مسيح (عليه السلام) به يهود فرمود :

 به زودى خون پيامبرانى كه كشته ايد با كشتن زكريّا بن برخيا كه او

 را بين هيكل ( معبد يهود )  و مذبح به قتل رسانديد دامنگير شما

 خواهد شد .

مفسّران گفته اند كه زكريّا نيز در همان حادثه اى كه پسرش يحيى

 در آن سر بُريده شد به قتل رسيد و طاغوتهاى زمان از اين مسئله

 خوشحال شدند . امّا كيفر الهى در راه بود :

هنگاميكه بخت نصر رهبر حكومت بابل وارد بيت المقدس شد و

 محلّ كشته شدن يحيى را مشاهده كرد ، ديد كه از آنجا خون

 مى جوشد . وى علّت آن را جويا شد . به وى گفتند : اينجا خون

 پيامبران ريخته شده و آرام نمى گيرد مگر آنكه هفتاد هزار نفر از

 ستمگران به عنوان قصاص كشته شوند . پس بخت نصر اين تعداد

 از آنان كُشت تا خون از جوشش باز ايستاد .

ابن عبّاس گفته است : بخت نصر پيران و نوزادان و زنان را به عنوان

 قصاص نكُشت بلكه او فقط سپاهيان و فرماندهان ايشان را قتل

 عام كرد .(26)


[8] ـ بصائر الدّرجان ، ص 148 و بحارالأنوار ، ج 17 ، ص 405 و ج 40 ، ص 139 .
[9] ـ كفاية الأثر ، خزّاز قمى ، ص 162 و وسائل الشّيعه ، ج 14 ، ص 2 و ج 14 ، ص 18 و بحارالأنوار ، مجلسى ، ج 45 ، ص 1 و من لايحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 17 و اعلام الورى ، ص 349 و تاريخ غيبة الصغرى ، ص 230 .
[10] ـ سوره مائده ، آيه 27 ـ 30 .
[11] ـ سوره انبياء ، آيه 68 .
[12] ـ سوره انبياء ، آيه 69 .
[13] ـ سوره نساء ، آيه 155 .
[14] ـ تفسير ابن كثير ، ج 1 ، ص 909 و تفسير التّبيان ، شيخ طوسى ، ج 3 ، ص 382 .
[15] ـ تفسير القمى ، در ذيل همين آيه و تفسير نورالثقلين ، حويزى ، ج 1 ، ص 569 .
[16] ـ سوره غافر ، آيه 28 .
[17] ـ سوره طه ، آيه 78 .
[18] ـ سوره مريم ، آيه 27 و 28 .
[19] ـ سوره نساء ، آيه 156 .
[20] ـ سوره مائده ، آيه 116 .
[21] ـ تفسير ابن كثير ، ج 1 ، ص 909 .
[22] ـ سوره مائده ، آيه 115 .
[23] ـ سوره نساء ، آيه 157 و 108 .
[24] ـ تفسير ابن كثير ، ج 1 ، ص 911 و 912 . وهب بن منبه از يهوديانى است كه در اواخر زندگى پيامبر اكرم اسلام آورد و بخش مهمّى از روايات ساختگى كه در حوزه معارف دينى به ( اسرائيليات ) مشهور است توسط وى به اسلام وارد گرديده است .
[25] ـ سوره مريم ، آيه 7 و 12 .
[26] ـ مختصر تاريخ دمشق ، ابن عساكر ، ج 5 ، ص 160 .
یا علی مدد..............................ادامه دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:35  توسط  ابو لولو کاشی  | 

مختصری از زندگی آقا رسول الله(ص)0000

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در شرايط دشوار و آزار دهنده اى در مكّه و مدينه زيست . شرايطى كه تحمّل آن براى افراد ديگر غير ممكن يا بسيار دشوار است امّا آنحضرت خود را براى تحمّل دشوارى ها آماده كرده بود .

هنگامى كه آن بزرگوار بعثت مبارك نبوى را اعلام فرمود اشرار قدرتمند عليه او بپا خاسته و بر او هجوم آوردند در نتيجه مصيبت ها بزرگتر و سختيها و رنجها فراوانتر گرديد .

سركردگان ستم و جهالت ، انواع ترفندها را بكار گرفتند تا نور خدا را خاموش كنند و لذا خاتم پيامبران (صلى الله عليه وآله) آماج انواع آزارها و محروميّت ها و . . . قرار گرفت .

سران كفر ، به تلاش ها و كارهاى خود براى نابودى اسلام و پيروان آن اكتفا نكردند بلكه زنان و فرزندان خود را نيز در اينراه بسيج نمودند . نمونه اى بارز از اين دست را مى توان در ( حمالة الحطب ) يعنى همسر ابولهب مشاهده كرد ; خداوند مى فرمايد :

) تَبَّتْ يَدا أبى لَهَب وَتَبَّ مآ أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَما كَسَبَ سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَب وَامرَأَتُهُ حَمّالةَ الحَطَب فى جيدها حبلٌ مِنْ مَسَد ((1])

بعضى ديگر ، آرامش و آسايش رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را  ـ حتّى در حريم حرم الهى و سحرگاهان كه آنحضرت در كنار خانه خدا مشغول عبادت بود ـ به هم ريخته و به وى حملهور مى شدند تا جائيكه يك بار رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به يكى از آنان فرمود : اى ( فلان ) روز و شب دست از آزار من بر نمى دارى ؟

كافران نيز به كشتار مؤمنان پرداختند ; ابتدا ( سميّه ) را شهيد كردند و بعد همسرش ( ياسر ) را و . . . سپس شهيدى از پى شهيدى ديگر بر خاك غلتيد و كاروان شهادت و شهيدان به راه افتاد . . .

بسيارى از مسلمانان ، جان و مال خود را در راه خداى بزرگ و در اين مسير مقدّس قربانى كردند .

فرعون هاى قريش به اين جنايات اكتفا نكرده و پيامبر (صلى الله عليه وآله) و بنى هاشم را در ( شعب ابوطالب (عليه السلام) ) محاصره اقتصادى و اجتماعى نمودند تا كار بجائى رسيد كه قطعه اى نان چون كالايى ارزشمند و كمياب بشمار مى رفت .

در همان زمان كه بنى هاشم ، هر چه داشتند ـ ارزشمند و بى ارزش ـ همه را در راه اِعلاى كلمه الهى به پيشگاه خداوند تقديم مى داشتند ، جهّال قريش تمام دارائى خود را در راه بتهايشان صرف مى نمودند .

مؤمن گرانقدر قريش يعنى حضرت أبوطالب (عليه السلام) و اُمّ المؤمنين خديجه (عليها السلام)قربانيان شهيد اين تحريم اقتصادى و محاصره ناجوانمردانه اند .

تنش ميان مؤمنان و كافران تا آنجا افزايش يافت كه مسلمانان به ناچار دوبار به حبشه مهاجرت كردند تا جان و ايمان خود را از چنگال ستمگران قريش برهانند .

و بالاخره خداوند متعال ، فَرَج و گشايش خود را با اسلام و هدايت شهر يثرب ، ارزانى مسلمين فرمود و پرچم اسلام با پيروزى توحيد ، به اهتزاز درآمد .

امّا كافران ، همچنان به تلاش خود جهت خاموش كردن نور خداوند ادامه مى دادند : ) يُريدونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْواهِهِم وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الكافِرُونَ ((2])

اينجا بود كه بعضى از كافران از روى دروغ و نفاق به اسلام گرويدند و پس از آن همراه با افزايش توان اسلام ، تعداد منافقان نيز رو به فزونى نهاد .

منافقان همان كسانى هستند كه از روى دروغ ، ادّعاى مسلمانى مى كنند و كفر خويش را پنهان مى دارند . به همين سبب ، خداوند يك سوره كامل درباره آنها نازل فرموده كه نام آن نيز منافقين است .

پس از فتح مكّه كه تعداد منافقان بسيار زياد شد . تحرّكات مشكوك در جامعه مسلمين نيز رو به افزايش نهاد كه از مهمترين آنها مى توان به عملكرد آنها در جنگ حنين و حمله تبوك اشاره كرد .

در جنگ حنين ، منافقان ، خيانتكارانه عقب نشينى خطرناكى كردند كه چون شبيه هزيمت و فرار بود باعث هزيمت و فرار تازه مسلمانان ديگر و پيروزى چشمگير نيروهاى دشمن كافر ( قبيله هوازن ) گرديد .

اين فرار را ابوسفيان و سران سابق قريش ، رهبرى و سازماندهى مى كردند و اگر يارى خداوند متعال نبود تبديل به بزرگترين هزيمت و شكست در تاريخ و سيره رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى شد .

دوّمين تحرّك نيروهاى منافقين در حمله تبوك بروز و ظهور كرد :

در اين حركت خائنانه كه ابوسفيان در آن شركت داشت ، هدف اصلى نقشه شوم آنها شخص رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بود .

پيش از آن هم كافران و منافقان و يهود . بارها تلاش كرده بودند تا رسول خدا (صلى الله عليه وآله)را ترور كنند امّا موفّق نشدند از جمله :

ـ چندين بار در مكّه و مدينه كوشش كردند تا با شمشير آنحضرت را ترور كنند و نافرجام ماند .

ـ و در كنار قلعه يهود ( بنى نضير ) با انداختن سنگ بزرگى از پشت بام بر سر آنحضرت كه موفّق نشدند .

ـ در كنار قلعه ( خيبر ) با دادن غذاى مسموم كه خوشبختانه مكر و حيله آنها افشا و اميدشان به يأس مبدّل شد .

ـ در ( تبوك ) منافقان كوشيدند تا از نقشه جديدى استفاده كنند كه امكان موفّقيت ايشان را افزايش مى داد و آن انداختن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) از فراز صخره هاى گردنه تبوك به اعماق درّه بود .

گرچه اين يك نقشه شيطانى موفّقيت آميز بشمار مى رفت كه درصد پيروزى آن بالا بود ولى خداوند متعال بار ديگر ، اميد آنان را به نوميدى تبديل كرد و رسول خدا را از تصميم شوم گروه منافقين آگاه فرمود .

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) هم به حذيفه بن يمان دستور داد تا منافقان را ترسانده و نقشه ايشان را بهم زند . حذيفه همين كار را كرد و منافقين هراسان گريختند .

با همه اين حرفها ، دشمنان خداوند ، از جستجو و يافتن راههاى جديد براى خاموش كردن نور خدا و كشتن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) دست بر نداشتند .

دو سال پس از اين تاريخ بود كه شيطان شان آنها را به روش جديدى براى ترور رسول خدا (صلى الله عليه وآله)راهنمايى كرد و آن ريختن شربتى مسموم در هنگام بيمارى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در دهان آنحضرت بود .

موفّقيت اين نقشه را قطعى يافتند زيرا با نقشه هاى قبلى تفاوت داشت :

اگر در دسيسه خيبر ، غذاى مسموم به سخن درآمد و رازشان را فاش كرد . . .

و اگر در تبوك ، خداوند متعال نقشه مهلك ايشان را به پيامبر خبر داد و رسول خدا (صلى الله عليه وآله) از آن جلوگيرى نمود . . .

امّا نقشه جديد مى توانست شبهه و سوءظن را از ايشان دور كند زيرا ظاهرى خيرخواهانه و صالح داشت و باطنى فاسد و پليد . . . چه بهتر از اين ، زيرا ظاهراً مى خواهند به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) دوا دهند و در واقع او را مسموم مى نمايند !

اقدامات خطرناك و پليد عليه پيامبران خدا چندان است كه به شماره در نمى آيد و سبب شهادت بعضى از ايشان شده است .

اكثر پيامبران بزرگ در معرض عمليات ترور تبهكارانه از سوى مخالفينِ نظام الهى و سنّت هاى آسمانى قرار گرفته اند .

اين قرآن كريم است كه درباره برخى از آن وقايع با ما سخن مى گويد و اين پيامبران الهى هستند كه پرده از برخى ديگر براى ما بر مى دارند .

و تمام اين قضايا در چنبره يك تعبير مى گنجد كه خداوند آنرا در اين آيات شريفه بيان مى فرمايد :

) إِنَّهُمْ يَكيدُونَ كَيْداً وَأَكِيدُ كَيْداً فَمَهِّلِ الْكافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْداً ((3])

)وَيَمْكُرُونَ وَيَمكُرُ اللهُ وَاللهُ خَيْرُ الْماكِرينَ((4])

نگاه كنيد به زمانى كه حليمه سعديه از كرامات نبىّ اكرم ( كه دوران كودكى خود را مى گذراند ) به يهود خبر داد و آنها گفتند : او را بكشيد ! و گفتند : آيا او يتيم است ؟ حليمه گفت : نه ، اين پدر اوست و من مادرش هستم . گفتند : اگر يتيم بود او را مى كشتيم .(5)

و زمانى كه حليمه با پيامبر در بازار عكاظ گام مى سپرد و كاهنى بانگ برداشت : اين نوجوان را بكُشيد كه سلطنتى بزرگ خواهد يافت . .  حليمه از بيم ، راه خود را كج كرده و از مسير ديگرى پيامبر را بُرد و خدا ايشان را نجات داد .(6)

و نيز در گُذر حليمه از مسير نجران ، دانشمندان مسيحى درباره ظهور پيامبر ( كه در آغوش حليمه بود ) هشدار دادند و شيطان ، آنان را برانگيخت كه پيامبر را بكشند امّا آتشى بزرگ بين حليمه و آنان حايل گرديد و آنها را سوزاند .(7)

از آغاز تاريخ ، بسيارى از مردم به عمليات ترور پرداخته و در پوشاندن وسائل و مدارك آن كوشيده اند . اوّلين تروريست جهان قابيل بود كه برادرش هابيل را كُشت .

امروزه هم متأسّفانه عمليات ترور در جهان قدم به مرحله خطرناكى نهاده است و در اشكال مختلف از ترورهاى شخصى تا وسايل كشتار جمعى از ويروسهاى كشنده تا . . . به صورت بسيار فنّى و ماهرانه بروز و ظهور يافته است .

من در اين بررسى مى كوشم سوء قصدهايى كه به منظور ترور رسول خدا (صلى الله عليه وآله)در سراسر زندگى آنحضرت عليه او بكار گرفته اند را يافته و پژوهش نمايم ; با اين هدف كه غبار از چهره حقيقت در فرازى چند از فرازهاى زندگى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)بزدايم و در اين راه از خداى متعال آرزوى توفيق دارم و ما توفيقى الاّ بالله . . .


[1] . ( زيانكار باد دستان ابولهب و خود او هم زيانكار شد . مالش و دستاوردش به كارش نيامد . زودا كه به آتشى شعلهور درآيد . و زنش كه هيزم كش است . و ريسمانى از ليف خرماى تافته بر گردن دارد ) . سوره مَسدّ آيات 1 ـ 5 .
[2] ـ مى خواهند تا نور الهى را با سخنان خويش خاموش كنند و حال آنكه خداوند كمال بخش نور خويش است ولو آنكه كافران ناخوش داشته باشند . ( سوره صف آيه 8 ) .
[3] ـ آنان مكر مىورزند و ( من نيز ) مكر مىورزم . پس اندكى كافران را مهلت ده .سوره طارق آيات 17 - 15
[4] ـ آنان ( با خدا ) مكر مىورزند و خدا نيز ( با ايشان ) مكر مى كند و خداوند بهترين مكر كنندگان است . سوره انفال ، آيه 30 .
[5] ـ السيرة الحلبية 1/ 95
[6] ـ السيرة الحلبية 1 / 95
[7] ـ البحارة 15 / 375
ادامه دارد.....(با بیان واقعیت ها).
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 1:13  توسط  ابو لولو کاشی  | 

احادیثی در مورد حضرت معصومه(سلام الله علیها)

روی القاضی نور اللّه عن الصادق علیه السلام قال:
ان للّه حرماً و هو مکه ألا انَّ لرسول اللّه حرماً و هو المدینة ألا وان لامیرالمؤمنین علیه السلام حرماً و هو الکوفه الا و انَّ قم الکوفة الصغیرة ألا ان للجنة ثمانیه ابواب ثلاثه منها الی قم تقبض فیها امراة من ولدی اسمها فاطمه بنت موسی علیهاالسلام و تدخل بشفاعتها شیعتی الجنة با جمعهم.

خداوند حرمی دارد که مکه است پیامبر حرمی دارد و آن مدینه است و حضرت علی (ع) حرمی دارد و آن کوفه است و قم کوفه کوچک است که از 8 درب بهشت سه درب آن به قم باز می شود - زنی از فرزندان من در قم از دنیا می رود که اسمش فاطمه دختر موسی (ع) است و به شفاعت او همه شیعیان من وارد بهشت می شوند.

عن سعد بن سعد قال: سالت اباالحسن الرضا(ع) عن فاطمه بنت موسی بن جعفر (ع) فقال: من زارها فله الجنة (1) امام رضا (ع) فرمودند: کسی که حضرت فاطمه معصومه را زیارت کند، پاداش او بهشت است.

عن ابن الرضا علیهما السلام قال: «من زار قبر عمتی بقم فله الجنة»(2) امام جواد فرمودند: کسی که عمه ام را در قم زیارت کند، پاداش او بهشت است.

امام صادق (ع) فرمودند: «من زارها عارفاً بحقّها فله الجنة»(3) کسی که آن حضرت را زیارت کند در حالی که آگاه و متوجه شأن و منزلت او باشد به بهشت می رود.

و در جایی دیگر فرمودند: «الّا انَّ حرمی و حرم ولدی بعدی قم»(4) آگاه باشید که حرم و حرم فرزندان بعد از من قم است.

جایگاه حضرت معصومه(س)
لقب «معصومه» را امام رضا(ع) به خواهر خود عطا فرمود. آن حضرت در روایتی فرمود: «مَنْ زَارَ الْمَعصُومَةَ بِقُمْ کَمَنْ زَارَنی.» (5) هرکس معصومه را در قم زیارت کند، مانند کسی است که مرا زیارت کرده است.

این لقب که از سوی امام معصوم به این بانوی بزرگوار داده شده، گویای جایگاه والای ایشان است. امام رضا(ع) در روایتی دیگر می فرماید: هرکس نتواند به زیارت من بیاید، برادرم را در ری یا خواهرم را در قم زیارت کند که ثواب زیارت مرا در می یابد. (6)

لقب دیگر حضرت معصومه(س) «کریمه اهل بیت» است. این لقب نیز بر اساس رؤیای صادقانه یکی از بزرگان، از سوی اهل بیت به این بانوی گرانقدر داده شده است. ماجرای این رؤیای صادقانه بدین شرح است:

مرحوم آیت اللّه سیّد محمود مرعشی نجفی، پدر بزرگوار آیت اللّه سید شهاب الدین مرعشی (ره) بسیار علاقه مند بود که محل قبر شریف حضرت صدّیقه طاهره (س) را به دست آورد. ختم مجرّبی انتخاب کرد و چهل شب به آن پرداخت. شب چهلم پس از به پایان رساندن ختم و توسّل بسیار، استراحت کرد. در عالم رؤیا به محضر مقدّس حضرت باقر(ع) و یا امام صادق (ع) مشرّف شد.

امام به ایشان فرمودند: «عَلَیْکَ بِکَرِیمَةِ اَهْل ِ الْبَْیت» یعنی به دامان کریمه اهل بیت چنگ بزن.

ایشان به گمان اینکه منظور امام (ع) حضرت زهرا(س) است، عرض کرد: قربانت گردم، من این ختم قرآن را برای دانستن محل دقیق قبر شریف آن حضرت گرفتم تا بهتر به زیارتش مشرّف شوم.

امام فرمود: منظور من، قبر شریف حضرت معصومه(س) در قم است.

سپس افزود: به دلیل مصالحی خداوند می خواهد محل قبر شریف حضرت زهرا(س) پنهان بماند؛ از این رو قبر حضرت معصومه(س) را تجلّی گاه قبر شریف حضرت زهرا(س) قرار داده است. اگر قرار بود قبر آن حضرت ظاهر باشد و جلال و جبروتی برای آن مقدّر بود، خداوند همان جلال و جبروت را به قبر مطهّر حضرت معصومه(س) داده است.

مرحوم مرعشی نجفی هنگامی که از خواب برخاست، تصمیم گرفت رخت سفر بر بندد و به قصد زیارت حضرت معصومه (س) رهسپار ایران شود. وی بی درنگ آماده سفر شد و همراه خانواده اش نجف اشرف را به قصد زیارت کریمه اهل بیت ترک کرد. (7)

پی نوشت:
1- ثواب الأعمال و عیون اخبار الرضا(ع)
2- کامل الزیارة
3- بحار ج 48 صفحه 307
4- بحار ج 60 صفحه 216
5- ناسخ التواریخ، ج 3، ص 68، به نقل از کریمه اهل بیت، ص 32
6- زبدة التصانیف، ج 6، ص 159، به نقل از کریمه اهل بیت، ص 3
7- کریمه اهل بیت، ص43، با تلخیص و تصرّف

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 1:18  توسط  ابو لولو کاشی  | 

تشرف سيد مهدى عباباف نجفى

سـيـد مـهـدى عـباباف نجفى , كه مداومت تشرف به مسجدسهله در شبهاى چهارشنبه راداشت فرمود: شـبى با جمعى از رفقا به مسجدسهله مشرف شديم .
ديديم ركن قبله مسجد, طرف شرقى , همان جا كه مقام
  حضرت حجت (ع ) واقع ميباشد, روشن است .
پيش رفتيم .
سيد بزرگوارى در محراب مشغول عبادت بودند.
معلوم شد آن روشنى ,روشنى چراغ نـيست , بلكه نور صورت مبارك آن سرور, در و ديوار را منور ساخته است .
به جاى خود برگشته و بـاز نـظـر كرديم .
آن صفه
  را روشن ديديم , گويا چراغ نوربخشى در آن گذارده اند.
چون نـزديـك شـديـم هـمان حال سابق را يافتيم تا يقين كرديم كه آن بزرگوار امام ابرار و سلاله ائمه اطهار (ع ) است .
هيبت آن حضرت همه ما را گرفت .
هر يك در جاى خود مانند چوب از حس وحركت افتاديم , جز مـن كـه چند قدمى از رفقا جلوتر رفتم .
هر چه خواستم نزديك شوم يا عرضى كنم , در خود يارايى نديدم , مگر اين كه مطلبى به خاطرم آمد و عرض كردم : لطفا استخاره اى براى من بگيريد.
آن حضرت دست مبارك خود را باز نموده و با آن تسبيحى كه مشغول به ذكر بودند,مشتى گرفته و بـعـد از حـساب كردن در جواب به من فرمودند: ((خوب است )).
بعد هم روى مبارك خود را به سـوى مـا انـداخـتـه و نظر پر فيض خويش را براى لحظاتى بر ماادامه داد.
گويا انتظار داشت كه حاجت دنيا و آخرت خويش را از درگاه لطف وعطايش درخواست نماييم , ولى سعادت و استعداد, ما را يارى نكرد و قفل خاموشى دهان ما را بست .
سـپـس بـه سـمـت در مـسجد روانه گرديد, چون قدرى تشريف برد قدرت در پاى خوديافته به دنبالش روانه شديم .
وقتى خواست از در مسجد بيرون رود, دوباره روى مقدس خود را به طرف ما نـمـود و مدتى به همين حال بود.
ما چند نفر بدون حس وحركت بوديم و هيچ قدرتى نداشتيم .
تا آن كـه بـالاخره از مسجد خارج شديم و به فاصله اى كه بين دو در بود رسيديم .
آن بزرگوار از در دوم خـارج شدند.
به مجردخروج حضرت قوت و شعور ما بازگشت .
فورا و با سرعت هر چه بيشتر بـه سـمـت دردوم دويـديـم .
بـه چـشـم بـهـم زدنـى از در دوم خـارج شـديـم و نظر به اطراف بـيـابـان انـداخـتـيـم , ولـى هـيچ كس را نيافتيم .
هر چه به اطراف و اكناف دويديم به هيچ وجه اثرى نيافتيم و براى ما معلوم شد كه به مجرد خروج از در دوم , حضرت از نظر ما مخفى شده اند.
بر بى لياقتى و از دست دادن فرصتى كه براى ذكر حاجاتمان پيش آمده بود,
 افسوس خورده و متاثر شديم

از کتاب عبقری الحسان....یا علی مددی مولا......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:58  توسط  ابو لولو کاشی  | 

اشعار مرحوم شهريار در مدح مولا،اميرالمؤمنين عليه الصلاة و السلام

علي اي هماي رحمت ، تو چه آيتي خدا را


                  كه به ماسوا فكندي همه سايه هما را


دل اگر خداشناسي همه در رُخ علي بين


                  به علي شناختم من بخدا قسم خدا را


به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند


                   چو علي گرفته باشد سرچشمه بقا را


مگر اي سحاب رحمت تو بباري اَرنَه دوزخ


                  به شرار قهر سوزد همه جان ماسوار را


برو اي گداي مسكين درِ خانه علي زن


                  كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را


بجز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من


                  چو اسير تُست اكنون به اسير كن مدارا


نه خدا توانمش خواند ، نه بشر توانمش گفت


                     متحيرم چه نامم شهِ ملك لافتی را


باميد آنكه شايد برسد بخاكپايت


                  چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را


چه زنم چو ناي هر دم زنوای شوق او دم


                  كه سان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را


همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي


                        به پيام آشنائي بنوازد اين گدا را


زنواي مرغ يا حق بشنو كه در دل شب


        غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:58  توسط  ابو لولو کاشی  | 

آب دادن اميرالمؤ منين عليه الصلاةو السلام به علامه امينى از حوض كوثر

اقاى عبداللّه چايچى از قول مرحوم حجة الاسلام دكتر محمّد هادى امينى فرزند علاّمه امينى رحمه الله نقل مى كند: وقتى پدرم را دفن كرديم مرحوم علاّمه بحرالعلوم آمد و به من تسليت گفت و معانقه نمود. سپس فرمود: ((من در اين فكر بودم ببينم مولا اميرالمؤ منين عليه الصلاة والسلام چه مرحمتى در مقابل زحمات و خدمات مرحوم امينى مى نمايند. در عالم خواب ديدم : حوضى است آقا اميرالمؤ منان عليه السلام بر لب آن ايستاده اند. افراد مى آيند و مولا از آن حوض آب به آنها مى دهند. گفتند: اين حوض كوثر است . در اين حال آقاى امينى به نزديك حوض رسيد ت ظرف را گذاشتند، آستينها را بالا زده و دستان مباركشان را پر از آب كردند و به علامه آب خورانيدند و خطاب به او فرمودند: بَيّضَ اللّه وَجهك كما بَيَّضت وجهى (پروردگار رو سفيد كند تو را كما اينكه مرا رو سفيد كرد)). مولا در اين عبارت دو حقيقت را بيان كردند. علامه نسبت به حضرات معصومين عليهم السلام بسيار ادب داشت . وقتى وارد حرم مطّهر حضرت امير عليه السلام مى شد از پايين به بالاى سر نمى رفت . روبروى حضرت مى ايستاد و گريه شديدى مى نمود. خود ايشان به من فرمودند: ((از آن وقتى كه در نجف هستم از سمت بالاى سر حرم نرفته ام .)) از پايين وارد شده و از همان سمت خارج مى شدند.(1)

1-احياگر حماسه غدير: ص 60.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:55  توسط  ابو لولو کاشی  | 

امام صادق عليه السلام و طرح 18 سوال در خلقت انسان

روزى حضرت امام جعفر صادق عليه السلام به مجلس منصور خليفه عصر (لعنةالله علیه )خود وارد شد. طبيبى هندى را ديد كه كتابى در دست دارد و اظهار معلومات مى كند. طبيب از حضرت پرسيد كه آيا اطلاعاتى در امور طبابت و بهداشت دارى ؟ حضرت فرمود: اطلاعات من فوق معلومات كتاب شما است .
من گرمى را با سردى و سردى را با گرمى و رطوبت را با خشكى و خشكى را با رطوبت و يبوست را با خوراك مرطوب درمان مى كنم و آنچه پيامبر فرمود عمل مى كنم طبيب پرسيد آن چيست ؟ حضرت فرمود: پرهيز، سر هر دمان است و شكم ، خانه هر بيمارى است . حضرت فرمود: حال به سوالات من جواب بده . طبيب با غرور و تكبر عرض كرد بفرماييد تا همه را جواب دهم .
حضرت فرمود: 1- چرا سر انسان يكپارچه نيست بلكه داراى مفصلهاى متعدد است ؟ طبيب گفت نمى دانم .
2- حضرت فرمود: چرا پيشانى انسان داراى خطوط است ؟
طبيب : نمى دانم
حضرت فرمود: چرا ابروها در بالاى چشم قرار داده شد؟
طبيب : نمى دانم
حضرت فرمود پرسيد: چرا خداوند چشمهاى انسان را به شكل لوزى آفريد؟
طبيب نمى دانم
حضرت فرمود: چرا بينى در ميان دو چشم انسان قرار گرفت ؟
طبيب : نمى دانم
حضرت پرسيد؟ بگو بدانم چرا سوراخهاى بين را در زير بينى مستقر كرده اند؟
طبيب : نمى دانم
حضرت پرسيد: چرا دندانهاى جلو تيز و دندانهاى آسياب پهن و انياب دراز هستند؟
طبيب : نمى دانم
حضرت پرسيد: چرا مرد ريش در آورد و زن ريش ندارد؟
طبيب : نمى دانم
حضرت فرمود: چرا كف دست و پاهاى انسان مو ندارد؟
طبيب : نمى دانم
حضرت پرسيد: چرا ناخنها و موهاى انسان احساس درد ندارند؟
طبيب : نمى دانم
حضرت فرمود: چرا قلب انسان صنوبرى شكل است ؟
طبيب نمى دانم
حضرت فرمود: چرا ريه ها (ششها) به دو قسمت ساخته شده و در جاى خود متحركند؟
طبيب : نمى دانم
حضرت فرمود: چرا كبد به شكل محدب است ؟
طبيب : نمى دانم
حضرت پرسيد: چرا كليه ها مانند شكل لوبيا ساخته شده اند؟
طبيب : نمى دانم
حضرت فرمود: چرا دورن كاسه زانوى ما انسانها به سمت عقب است ؟
طبيب : نمى دانم
حضرت باز پرسيد: چرا ميان و زير كف پاگود است و به زمين نمى چسبد؟
طبيب : نمى دانم
حضرت ادامه داد فرمود من مى دانم كه جواب همه اينها چيست ؟ طبيب عرض كرد لطف بفرمائيد پاسخ اين سوالات مهم را به من بگوييد.
حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: امام در مورد سر انسان ، خداوند سر را يكپارچه نيافريد و از قطعات مختلف با شكافهائى در ميان قطعات آفريده تا اوج و شدت صداها در آن نپچيد و سر را اذيت نكند.
و خداوند موى سر را خلق كرد تا ضمن حفظ سر از ضربات احتمالى ، سر به وسيله موها تنفس مى كند و بخارات مغز بيرون مى رود و پوششى براى سرما و گرماى بيرون خواهد بود.
و اگر پيشانى بدون مو آفريده شد به خاطر اينكه چشم به راحتى بتواند ببيند و نور بگيرد و خطوط رسم شده در روى پيشانى براى ريزش عرق از جهت چشم به طرفين صورت است .
خداوند ابروها را بالاى چشمها قرار داد تا به اندازه لازم نور به چشم برسد و از شدت جريان نور جلوگيرى كنند لذا گاهى دست را بالاى ابروها قرار مى دهيم تا مانع نور اضافى شود.
و اما بينى كه در ميان دو چشم قرار گرفت چون نور را از هم جدا كند و به اندازه كافى و متعدل به چشم ها برسد. و خداوند چشمها را به شكل لوزى آفريد تا استفاده داروها به وسيله ميل و همچنين شستن چشم كثافات و جرمها به سادگى از گوشه چشم خارج شوند.
و سوراخهاى بينى در زير بينى قرار گرفت تا چرك و كثافات مغز و آنچه در بينى و موهاى آن به وسيله هوا و تنفس وارد مى شود با آب بينى به پايين سرازير شود و بوهاى خوش و بخور لازم از آن به بالا كشيده گردد. و لب و آبخوره را روى دهان بنا نهاد تا از ورود مستقيم و بدون مانع كثافات دماغ بوسيله آن شناخته گردد.
و دندانهاى جلو را تيز آفريده تا غذا به وسيله آنها گرفته و تكه تكه شود و دندانهاى آسيا را پهن آفريد تا غذا نرم و آسيا گردد و دندان انياب را درازتر خلق كرد تا ميان سنايا همانند ستونى استوار باشد. و كف دست و پا مو ندارد تا بتوان چيزها را لمس و احساس كرد.
و مو و ناخن را بدون حس خلق كرد تا موقع چيدن ، احساس درد نشود.
و قلب را صنوبرى شكل آفريد تا موقع استقرار نوك آن به سمت پايين آويخته باشد و اين نوك باريك در ميان و فاصله ريه ها (ششها) خنك بماند. و اما شش ها (ريه ها) را دو پارچه آفريد تا قسمتى از قلب در ميان آنها در تنگنا قرار گرفته و از خنكى آنها استفاده كند. و اما كبد (جگر) را محدب آفريد تا معده با سنگينى و وزن خود به آن فشار نياورد و بخاطرات مسموم از آن خارج شود.
و اما كليه ها لوبيايى شكل آفريده شد چون كليه ها محل ريزش منى است كه قطره قطره بر آن مى چكد و اگر كروى يا چهار گوش بود، نطفه ها بهم اتصال مى يافت و هنگام مقاربت و خروج باعث لذت نمى شود
چون منى از قسمت فقرات و پشت به سوى كليه ها حركت مى كند گاه منقبض و گاه منبسط مى شود و منى را قطره قطره پرتاب مى كند. كاسه زانوها را به سمت عقب ميان خالى و خمش را به سمت جلو بنا نهاده چون انسان در ميان دستها و با كمى تعادل به عقب راست راه مى رود و اگر غير از اين مى بود و زانوها از سمت جلو خم مى شد انسان نمى توانست راست راه برود و براى حفظ تعادل مجبور به كمى خم شدن بود.
و اما زير كف پاها را تهى و خالى كرد تا كاملا به زمين نچسبند و انسان در اين حالت وضع چابكى و جهش بيشترى دارد. از طرفى اگر پاها كاملا صاف به زمين مى چسبيد هم باعث ناراحتى پا و گرم شدن مى شد و هم با كوچكترين سنگريزه ناراحت مى شد. سپس طبيب از حضرت خواست تا پيرامون بدن انسان توضيحات بيشترى بدهد.
حضرت فرمود: انسان داراى 208 استخوان است و داراى 12 عضو اصلى و 360 رگ و گوشت و پى و اين استخوانها تشكيل يافته و رگها بدن را از خون آبيارى مى كنند و استخوانها كالبد ما را نگه مى دارند و گوشتها، استخوانها را و اعصاب ، گوشتها را نگهدارى مى كنند.
در هر يك از دستها به تعداد 41 استخوان وجود دارد كه 35 استخوان مربوط به كف دست و 2 قطعه مربوط به مچ و يك قطعه استخوان بازو و سه قطعه براى كتف است .
در هر يك از پاها تعداد 41 استخوان كه 35 قطعه از آن مربوط به كف پاها و 2 قطعه ساق ها و 3 قطعه در زانو و يك قطعه در ران و 2 قطعه در نشيمنگاه وجود دارد.
و ستون فقرات هم از 18 قطعه كه در هر يك از دنده هاى طرفين به تعداد 9 دنده و گردن از 8 قطعه و سر از 36 قطعه و در دهان هم به تعداد 28 تا 32 دندان قرار دارد.

 
 نقل از كتاب طب العموم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 19:54  توسط  ابو لولو کاشی  | 

مدد ز غير تو ننگ است،يا علي مددي.

قال رسول الله (صلي الله عليه واله وسلم) : " الصديقون

 ثلاثة مؤمن آل ياسين و مؤمن فرعون و أفضلهم علي

(عليه الصلاة والسلام) " .


اقا رسول الله (ص)فرمودند:نيكوكاران سه نفر هستند،مؤمن ال ياسين و

مؤمن ال فرعون  و برترين انها اميرالمؤمنين علي (عليه افضل الصلاة و

السلام)،است.


 المناقب لأحمد ، كنز العمال 5 ، الجامع للسيوطي 2، ابن المغازلي ، ينابيع المودة .
________________________________________
 و ايذاً قوله (ص) : " نادى المنادي يوم القيامة يا محمد

(ص) ، نِعم الأب أبـوك إبراهيم و نِعم الأخ علي (عليه

 الصلاة والسلام)" .


وهمچنين ميفرمايند: روز قيامت منادي ندا ميكند كه اي رسول خدا(ص)،چه

خوب پدري همچون ابراهيم و چه خوب برادري همچون  اميرالمؤمنين علي

 (عليه الصلاة والسلام )داري.


 
الفضائل لأحمد ، ابن المغازلي ، الخوارزمي ، الرياض النضرة 2 .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 2:46  توسط  ابو لولو کاشی  | 

پاسخ كوبنده ...

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


ابن عباس گويد: روزى عمر بن خطاب به اميرالمؤمنين (با

 اعتراض ) گفت : گفت : اى ابا الحسن وقتى از تو

 سوالى مى كنند چرا شما در نظر دادن شتاب مى كنى

 ؟ (يعنى چرا با درنگ و تفكر پاسخ نمى دهى ) حضرت

 على عليه السلام در پاسخ او، دست خود را باز كرده

فرمود: اين چند تاست ؟ عمر گفت : پنج تا، فرمود: چرا

 در نظر دادن عجله كردى ؟ عمر گفت : اين مساءله

 (جزيى ) بر من پوشيده نيست (يعنى نياز به درنگ

ندارد) حضرت فرمود: من در امورى كه بر من پوشيده

نيست پر شتاب ترم (۱) (يعنى علوم در نزد من همچون

اين مساله ساده است و نياز به درنگ و تفكر ندارد)!


آرى چگونه چنين نباشد در حاليكه علماى اسلام اعم از

شيعه و اهل سنت روايت كرده اند كه پيامبر اكرم صلى

 الله عليه وآله فرمود: ((انا مدينه العلم و على بابها)).


درست اين سخن گفت پيغمبر است      منم شهر علم وعليم در است

۱.بحارالانوار، ج 40، ص 147

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1:46  توسط  ابو لولو کاشی  |